|
* آشنآی دل پریشآن * ❀ گاهی؛یک غریبه حرفی میزند که ازخواب زمستانی بیدارمیشوی! از امروز؛ترانه هایم را برای تو خواهم سرود ❀
| ||
|
به وب سایت Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ آشنای دل پریشان Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ خوش آمدید. تآ بآزشدن صفحآت.لطفاکمی صبور بآشید. برای خواندن خاطرات *زندگی من2سال قبل از تولدم* اینجا عیب نداره خداجون. هر چه قدر دوست داری این قفس رو تنگ کن! انقدر تنگ کن که استخونام خرد شه! میخوای صبرمو امتحان کنی!؟ عیب نداره خدا جون. هرچه قفس تنگ تر میشه. بیشتر عاشقت میشم. اول خودم. بعد دیگران! اونم اگه فرصت بشه. . .!
[ پنجشنبه 23 خرداد1392 ] [ 13:43 ] [ به قلم سیدهآشم ]
سلام سلام ؛ یه سلام خوشجیل موشجیل خیدمت همه دوستان عزیزم که همیشه و
هر لحظه همراهیم میکنن ؛ بخاطر کامتنهای بسیار زیبا و محبت بی کرانتون
صمیمانه از همه شما سپاسگزارم.
امشب با یه آپ جدید به نام بودی یا نبودی ؟ در خدمتتون هستم. [ چهارشنبه 29 خرداد1392 ] [ 13:47 ] [ به قلم سیدهآشم ]
کوک کن ساعت خویش!
اعتباری به خروس سحری نیست دگر
دیر خوابیده و بر خاستنش دشوار است
کوک کن ساعت خویش!
که موذن شب پیش ؛ دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعت خویش!
شاطری نیست در این شهر بزرگ ؛ که سحر برخیزد
شاطران با مدد آهن و جوش شیرین ؛ دیر بر میخیزند
کوک کن ساعت خویش!
که سحرگاه کسی ؛ بقچه در زیر بغل
راهی حمامی نیست...
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش!
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش!
ماكیان ها همه مستِ خوابند! شهر هم ....
خوابِ اینترنتیِ ؛ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش!
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش!
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست و سحر نزدیک است ....
[ شنبه 25 خرداد1392 ] [ 21:50 ] [ به قلم سیدهآشم ]
درود مجدد خدمت دوستان و بازدیدکنندگان گرامی
قسمت بیست و یکم رو نوشتم. اما هنوز تکمیل نیست و ادامه دارد!
انشاا... در روزهای آتی و به مرور زمان تکمیلش میکنم. . .
چند سطری اضافه شد.(26 خرداد 92) »»»»»»ادآمه مطلب [ شنبه 25 خرداد1392 ] [ 21:0 ] [ به قلم سیدهآشم ]
شبهای من ؛ خلاصه شده در ورقهای دفترم!
امشب دلم ؛ هوای باران کرده است ...
می خواهم ثبت کنم دلتنگی هایم را ...
می خواهم میان انبوه دلتنگی هایم ناپدید شوم ...
و بعد از هر نوشته ام ؛ یک علامت تعجب بزرگ بگذارم !
و در مقابل باورهایم ؛ در سکوت این شب گرم بگریم ...
راستش را بگو ...
تو در کجای شب های دلتنگی ام جا خوش کرده ای؟؟
که اینگونه هر شبم چون یک قرن می گذرد!!!
[ چهارشنبه 22 خرداد1392 ] [ 23:38 ] [ به قلم سیدهآشم ]
اگر دریای دل آبیست ؛ توئی فانوس شبهایش
اگر آئینه یک دنیاست ؛ توئی مفهوم و معنایش
تو یعنی دسته ای گل را ؛ از آن سوی افق چیدن
تو یعنی پاکی باران ؛ تو یعنی لذت دیدن
تو یعنی یک شقایق را ؛ به یک پروانه بخشیدن
تو یعنی از سحر تا شب ؛ به زیبایی درخشیدن
تو یعنی یک کبوتر را ؛ ز تنهایی رها کردن
خدای آسمان ها را ؛ به آرامی صدا کردن
تو یعنی روح باران را ؛ متین و ساده بوسیدن
و یا در پاسخ یک لطف ؛ به روی غنچه خندیدن
اگر چه دوری از این جا ؛ تو یعنی اوج زیبایی
کنارم هستی و هر شب ؛ به خوابم باز می آیی
اگر هرگز نمی خوابند ؛ دو چشم سرخ و نمناکم
اگر در فکر چشمانت ؛ شکسته قلب غمناکم
ولی یادم نخواهد رفت ؛ که یاد تو هنوز اینجاست
میان سایه روشن ها ؛ دل شیدای من تنهاست
نباید زود می رفتی و از دل کوچ می کردی
افق ها منتظر ماندن ؛ که از این راه برگردی
اگر یک آسمان دل را ؛ به قسط عشق بردارم
میان عشق و زیبایی ؛ تو را من دوست می دارم ....
برچسبهآ: فانوس, گل, شقایق, رها, شب [ شنبه 18 خرداد1392 ] [ 23:22 ] [ به قلم سیدهآشم ]
این روزا ها ؛ زیادی ساکت شده ام
نمیدانم چرا حرفهایم ؛ به جای گلو
از چشمانم بیرون می زند !!!
عشق تو ؛ آری عشق تو ؛ شوخی زیبایی بود که
که خداوند با قلب من کرد ....
زیبا بود ؛ اما شوخی بود !
حالا تو بی تقصیری !
خدای تو هم بی تقصیر است !
من ؛ تاوان اشتباه خود را پس می دهم ...!
تمام این تنهایی
تاوان « جدی گرفتن آن شوخی » است ...!
برچسبهآ: ساکت, عشق, تو, شوخی, تاوان [ جمعه 17 خرداد1392 ] [ 13:37 ] [ به قلم سیدهآشم ]
تنم از حادثه خسته ؛ دلم از غصه شکسته
یه مسافر غریبم ؛ راهی یک راه دورم
ناجی شکسته بالم ؛ تویی که تنها نشستی
ای که واسه خاطر من ؛ دل مردم و شکستی
پر بغض و گریه بودم ؛ تو رسیدی تا بخندم
واسه پیدا کردن تو ؛ دل به جاده ها می بندم
راهی یه کوره راهم ؛ کوله بار عشقو بستم
دیگه از خودم بریدم ؛ دیگه از آئینه خستم
تویی کعبه وجودم ؛ دور چشمه ی تو گشتم
نکن از دلم گلایه ؛ باید از تو می گذشتم
می خوام این عشق قشنگو ؛ از نگاهت پس بگیرم
نمی خوام مثل پرنده ؛ توی یک قفس بمیرم
ای نگاه آبی ناز ؛ کاش تو مهربون نبودی
میون این همه آدم ؛ تو یه هم زبون نبودی
لحظه گذشتن از تو ؛ آخرین لحظه دیدار
واسه تو از تو گذشتم ؛ همینو میگن یه ایثار=((
آره ؛ واسه تو از تو گذشتم! خیلی وقته از اون روزا گذشته از روزایی که از تو گذشتم آره ؛ به گذشتن از تو ؛ میگن ایثار! ایثاری که توی هیچ دفتری نوشته نمیشه جز! جز دفتر دلم ؛ دفتری که تا ابد نه پاک میشه و نه میسوزه. . .!
برچسبهآ: خسته, تنها, دل, تو, پرنده [ چهارشنبه 15 خرداد1392 ] [ 17:36 ] [ به قلم سیدهآشم ]
دیدم او را ؛ دیدم او را ای دریغ
در نگاهش آشنایی مرده بود
در ته چشمان درد انگیز او
شعله ی عشق و هوس ؛ افسرده بود
در نگاه سرد و خاموشش نبود
برق عشقی ؛ یا شار کینه ای
پیش چشمم بود و من ؛ محرو از او
همچو عکسی بود ؛ در آئینه ای
وای بر من ؛ این دل آرام من است!؟
اینکه چون بیگانه می بیند مرا؟
می بیندم از دور و پنهان می کند
یا چو نا پیدا نمی بیند مرا؟
نازنین من اگر ؛ این دیر آشناست
از چه رفت ؛ از خاطرش سوگند او؟
چشم اگر آن چشم و ؛ لب اگر آن لب اوست
پس چه شد ؛ آن اشک و آن لبخند او؟
این همان ؛ گیسوی مشک افشان اوست؟
وای ! پس آن بوی عشق انگیز کو؟
این بر و بازو اگر از آن دلبر است
شور آن آغوش آتشخیز کو؟
این لب میگون اگر لبه ای اوست
پس چرا مستی نمی ریزد از او!؟
آرزوی بوسه گر دارد هنوز
پس چرا آتش نمی خیزد از او!؟
ای خدا این سردی و بیگانگی
دلشکن تر از دل آزاری نبود؟
گر نوازش رفته بود از چشم او
یک نگاه سرد و سنگین هم نداشت؟
بر لبش گفتار شیرین گر نبود
تلخی دشنام و نفرین هم نداشت؟
زاده ی رویای من بود این که رفت
نازنین من چنین بدخو نبود!
این که خاموش از کنار من گذشت
سایه ی او بود ؛ اما او نبود ....
[ شنبه 11 خرداد1392 ] [ 20:53 ] [ به قلم سیدهآشم ]
شعر را ؛ از معنی چشم تو فهمیدم ؛ کجایی؟
عشق را با منطق دل سنجیدم ؛ کجایی؟
ای خیالت نازکتر از هر صبح روشن
هر سحر در آئینه تو را دیدم ؛ کجایی؟
در گذر همچو نسیم ؛ کوچه باغ عمر
من چو بیدی در مسیر باد لرزیدم ؛ کجایی؟
انتظار از مهر و مه دارم ؛ بتابند بی دریغ
حالیا در خانه ای تاریک خوابیدم ؛ کجایی؟
تندیس تو را با اندیشه ای در شعری بلند
از عقیق عشقی ناب تراشیدم ؛ کجایی؟
در حریم زندگی جز حسرتی دیرین نبود
جوهر احساس خود ؛ بر تو بخشیدم کجایی؟
با زبانی گرم و گیرا می سایم من تو را
شعر را از معنی چشم تو فهمیدم کجایی؟
برچسبهآ: شعر, چشم, دل, نسیم, تو [ سه شنبه 7 خرداد1392 ] [ 21:45 ] [ به قلم سیدهآشم ]
خداحافظ گل لادن ، تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق ، چه زندونی برام ساختن خداحافظ گل پونه ، گل تنهای بی خونه لالایی ها دیگه خوابی ، به چشمونم نمی شونه یكی با چشمای نازش ، دل كوچیكمو لرزوند یكی با دست ناپاكش ، گلای باغچمو سوزوند تو این شب های تو در تو ، خداحافظ گل شب بو هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو خداحافظ گل مریم ، گل مظلوم پر دردم نشد با این تن زخمی ، به آغوش تو برگردم نشد تا بغض چشماتو ، به خواب قصه بسپارم از این فصل سكوت و شب ، غم بارونو بردارم نمی دونی چه دلتنگم ، از این خواب زمستونی تو كه بیدار بیداری ، بگو از شب چی می دونی تو این رویای سر در گم ، خداحافظ گل گندم تو هم بازیچه ای بودی ، تو دست سرد این مردم خداحافظ گل پونه ، كه بارونی نمی تونی طلسم بغضو برداره،ازاین پاییز دیوونه خداحافظ به شرطی که ، بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین ، به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که ، منو از چشم تو میدید اگه گفتم خداحافظ ، نه اینکه رفتنت ساده اس نه اینکه میشه باور کرد ، دوباره آخر جاده اس خداحافظ واسه اینکه ، نبندی دل به رؤیا ها بدونی بی تو و با تو ، همینه رسم این دنیا خداحافظ خداحافظ همین حالا خداحافظ. . .! [ دوشنبه 6 خرداد1392 ] [ 19:0 ] [ به قلم سیدهآشم ]
کاش امشب باز باران می گرفت
سینه از عطر طراوت می تپید
کاش رد پای باران باز هم
روی گیسوهای گل پر میکشید
کاش بغض سنگی ابر بهار
در عبور بی کسی ها بشکند
کاش دریا گردد از چشمان او
سیل اشکش سد غم را بشکند
کاش شبنم باز امشب می دوید
بر غبار بی امان باغچه
کاش آوای خوش باران هنوز
می رسید از انتهای جاده
کاش باران پشت در آید شبی
شیشه ی این بی قراری بشکند
کاش با این گونه های خیس و تر
بر حضور پنجره غوغا کند
شب گذشت و قطره ی اشکی نریخت
باز بغض ابر و این تردیدها
قصه ی این یک شبم پایان گرفت
با تمام رازها .... تکرار ها ....
برچسبهآ: باران, گل, بغض, جاده, شیشه [ یکشنبه 5 خرداد1392 ] [ 0:15 ] [ به قلم سیدهآشم ]
class=pging> ........ |
||
| [قالب وبلاگ : سیب تم] [Weblog Themes By : SibTheme.com] | ||